می دانی ورنر،همه می گویند من شجاع هستم.وقتی که بینایی ام را از دست دادم همه گفتند شجاع هستم.وقتی پدرم رفت همه گفتند شجاع هستم.
اما این شجاعت نیست.چون من چاره ی دیگری ندارم.من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه میدهم مگر تو همین کار را نمی کنی؟
مگر تمام مردم این کار را نمی کنند؟و وورنر آرام می گوید؛سالها بود که این جرات را نداشتم،اما شاید امروز این کار را در برابر چشمان خودم انجام دادم.
در تاریک روشن هوا از آسمان فرو می ریزند.در میان خاکریزها می وزند،برفراز پشت بام ها چرخ می خورند،در دره های بین خانه ها بال بال می زنند.سرتاسر خیابان ها همراه آن ها می چرخنند،ودر زمینه ی تیره ی سنگ فرش ها به سفیدی می گرایند.روی آن ها نوشته شده؛<پیغام فوری خطاب به ساکنان این شهر.سریعا شهر را به سمت دشت ها ترک کنید.>
موج بالا می گیرد.ماه نیمه،زرد و کوچک در آسمان معلق است.روی پشت بام هتل های کنار ساحل تا شرق و در باغچه های پشت آن ها،نیم دوجین از یگان های توپخانه ی آمریکایی،خمپاره اندازه های خود را با خمپاره پر می کنند.
و کتاب فوق از طریق سایت kaniketab کانی کتاب قابل تهیه می باشد